X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1387

 

* نوشته: سیدمحمدعلی گلابزاده 

به مناسبت اولین سالگرد رحلت عالم ربانی آیت الله حاج شیخ عباس حقیقی(ره)

یک سال از پرواز ملکوتی روحانی خداجو، معلم فرزانه و عالم ربانی، حضرت آیت‌الله حقیقی (ره) گذشت. مردی که نه تنها طنین تکبیرش همچنان در گوش جان دوستدارانش باقی است، بلکه یاد و خاطره او به عنوان معلمی که خانه و کوی و برزن و شهر همه و همه جا کلاس درس او بود، ماندگار است.‌

اگرچه بعد غالب شخصیت این روحانی مبارز را در اخلاص و اعتقاد و باور مذهبی او باید جستجو کرد، اما دارای ویژگی‌ها و پندار و کرداری بود که اگرچه گاه تعجب عده‌ای را برمی‌انگیخت، اما این رفتار، از فکرت اسلامی و انسانی او مایه می‌گرفت و دارای زمینه‌ای بود که ای بسا افراد عادی جامعه از آن بی‌خبر بودند. همه کسانی که با حضرت ایشان حشر و نشر داشتند، به خوبی آگاهند که آن فقید سعید، از حضور در مجالس و محافل رسمی و غیررسمی اکراه داشت و نمی‌خواست چینی تنهائیش که در آن، عوالم عشق را می‌پیمود، با حضور در صحنه‌های جمعی، ترک بردارد و سیر آفاق را به سرای انفس سودا کند، لذا گاهی که مجالس و مجامع برپا بود و حضور آن عزیز به عنوان زیور و زینت آن جمع لازم و ضروری می‌نمود مدعوین، بار سنگینی را بر دوش خود احساس می‌کردند، زیرا می‌دانستند دریافت پاسخ مثبت از آن بزرگوار، بسیار دشوار است اما روزی که مراسم بزرگداشت پرویز شهریاری معلم فرزانه‌ای که ده‌ها سال با خوی و خصلت اهورائی خویش، اهریمن جهل و بی‌سوادی را به چالش کشید و با آن مبارزه کرده است، مطرح شد و از حضور حضرت حقیقی که روزگاری کلاس درس او در دبیرستان ایرانشهر شاگردانی چون شهریاری را پرورده بود سخن به میان آمد بسیاری از حاضران آن را امری محال می‌دانستند زیرا معتقد بودند وقتی ایشان در مجالسی که فضای آن رنگ و بوی عادی دارد شرکت نمی‌کند، چگونه ممکن است در مجلس بزرگداشت معلمی که اگرچه حقی بزرگ بر گردن همگان دارد، اما بهر صورت از اقلیت زرتشتی است شرکت کند؟ سخن کوتاه، ایشان نه فقط در این مراسم شرکت کردند، بلکه حق معلمی خود را در مورد یکی از بلندپایگان علم ریاضی کشور با بیان سخنانی که براستی از دل برآمده بود و بر دلها نشست، ادا کرد، تا به حضار درس دیگری بدهد و به آنها که مغز اسلام را رها کرده و به پوست آن چسبیده‌اند بیاموزد که از جمله اساسی‌ترین تعلیمات آئین محمدی حق‌شناسی است. او به خوبی می‌دانست ناسپاسی‌ها چهره جامعه را مخدوش می‌کند، ارزشها را به پرتگاه نیستی سوق می‌دهد، باورها را از میان می‌برد، و برانس و الفت‌ها یعنی همان اصلی که زیربنای ستوده و شایسته حیات جمعی است، خط بطلان می‌کشد. برای او تعلیم عملی این اصل آنقدر مهم بود که حتی حاضر شد نگاه معنی‌دار برخی از مریدان را تحمل کند. اما جایگاه حق‌شناسی را در جامعه اسلامی بنمایاند، و به آنها که در حق حقداران خویش، ناسپاسی می‌کنند بگوید، به یقین پایشان در صراط خواهد لرزید.‌

آری اگر برای حقیقی و معلمان واقع گرائی چون او ارزش و اعتبار قائل می‌شویم و جای او و هم اندیشانش را به راستی در میان خود خالی می‌بینیم، به این دلیل است.‌

فرزانه سفر کرده ما، ویژگی‌های دیگری نیز داشت که هر کدام فصلی از زندگی عارفان و خداجویان است. او عبادت را فقط برای خدا می‌خواست و در مقابل ندای تکبیر خویش هرگز چیزی طلب نمی‌کرد، تا به آنها که خدای ناکرده ادای فریضه را زمینه‌ای برای کسب مال و درآمد می‌دانند، و تا این یک حاصل نشود، به آن اصل نمی‌پردازند! درس خداشناسی و اخلاص بدهد، زیرا او با آنکه رسما حق داشت به عنوان متولی موقوفات مسجد جامع و در قالب موازین شرعی و عرفی یک دهم از درآمد موقوفات را بردارد، اما هرگز دیناری از این وجوه بر نداشت، و زندگی را در عین سختی با قناعت و مناعت سپری کرد تا در <یوم تبلی السرائر> با خیالی فارغ و آسوده حاضر شود، و به خیال خودش گوشه‌ای از دامان عبادت و عبودیت خود را لکه‌دار نبیند، هرچند که چنین نبود اما او به قول خودش، اعتقاد داشت که <کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند.> برای او آسایش ابدی و رضای معبود اصل بود و بقیه، همه فرع. او به راستی در این راه سنگ تمام گذاشت، زیرا نه فقط از حق مسلم خود گذشت بلکه تمامی مساعی خویش را به میدان خدمت آورد و در عرصه همت و پایمردی، طرحی نو در انداخت. هرگز از یاد نمی‌برم، روزهائی را که او چون معماری دلسوز در مهدیه ناتمام مسجد حضور پیدا می‌کرد، و در سرما و گرما امور ساختمانی و چگونگی پیشرفت آن را نظاره می‌کرد و گاه با راهنمائیهای سازنده خویش، به اصلاح امور می‌پرداخت، بنائی که امروز از باقیات صالحات آن مرد بزرگ به شمار می‌رود.‌

و عجبا، مردی که هرگز حاضر نبود، چیزی از کسی بخواهد و تنها خواستگاه او خدا بود اما در جریان تامین هزینه‌های مهدیه، و به منظور عدم تامین بار مالی بر وقفیات، از مردم کمک می‌گرفت و این خواستن را افتخار می‌دانست، کما این که در جریان راه‌اندازی کتابخانه مسجد نیز از همین شیوه بهره گرفت و امروز بنای فرهنگی معتبری را تقدیم اهل تحقیق و پژوهش کرده که از هزاران جلد کتاب تشکیل شده است.‌

این معلم کبیر که خود در محضر اساتیدی چون آیت‌الله العظمی بروجردی، علامه طباطبایی، آیت‌الله صالحی کرمانی و آیت‌الله حاج میرزا علی آقا محرابی تلمذ کرده و دروس مختلف را آموخته بود، زکوه دانش خود را به تمامی پرداخت کرد و از این جهت نیز جای نگرانی باقی نگذاشت. زیرا تا آخرین روزهائی که توانش مدد کرد، تعلیم و تدریس را از یاد نبرد و آخرین مانده‌های شمع وجود خویش را نیز برافروخت، تا روشنی‌بخش راه طالبان علم و دانش باشد. بماند که در محضر او بزرگانی چون شهید باهنر، هنر خود کمال بخشیدند و مانند شهید ایرانمنش، منش خویش را زیب و زیور دیگری دادند و در جوار اینان، بخصوص بسیاری از جوانان <محله شهر> در مکتب آن معلم قرآن، تعلیم یافتند تا شهر اندیشه خود را به مدد آن پیر فرزانه، همواره چراغانی کرده و بر سیاهی‌های جهل و نادانی یورش ببرند، و مهربانی و وقار و کرامت اسلامی و انسانی را صلا بدهند.‌

آری حقیقی رفت، اما صدای گام‌های آرامش همچنان در فضای ملکوتی مسجد جامع بجاست. حقیقی رفت، اما حقیقت کلامش در گوش جان طلاب مدرسه معصومیه و همه آنها که پای صحبتش می‌نشستند، پرطنین است.

حقیقی رفت، اما مهر عزت و سرافرازی که با همان عصای ساده‌اش بر زمین شهرمان می‌زد، باقی و ماندگار خواهد بود.

حقیقی رفت، اما صدای گرم و صمیمی او از پشت دیوار زمان همچنان به گوش می‌رسد که خطاب به محمد مظفر میبدی، بانی مسجد جامع و مولانا عفیف‌الدین، نخستین کسی که اولین نماز جماعت را در جمعه دهم شوال 755 هجری قمری برگزار کرد، و معین‌الدین که به عنوان اولین مدرس این دارالسیاده، فضای آن را از شمیم خوش تعلیم سرشار نموده بگوید این امانات را به تمامی گرامی داشتم و با دست تهی، نه از محل درآمد باغ‌های میبد، مهدیه و کتابخلانه و آثار دیگری بر آن افزودم، نماز را برپا داشتم و راه معین الدین‌های تاریخ را ادامه دادم تا جلوه ای از پایمردی‌های روزگاران را برای نسل‌های آینده برجای گذاشته، و راه روشن زندگی را برای آنان ترسیم کرده و پند خویش را ارمغان همگان نمایم که‌

چون کشته خود به دست خود می‌دروی‌

تخمی که نکوتر است اگر کاری، به‌  

 

 چاپ شده در روزنامه اطلاعات مورخ ۴/۱۲/۸۷