دوشنبه 16 دی‌ماه سال 1387

 

 * انجم شعاع

الهی بمیرم برایتان کودکان بی گناه غزه ای. از راه دور و از قاب شیشه ای تلویزیون هر روز و هر شب می بینمتان. بغض می کنم. می گریم ولی چاره ای ندارم، یعنی هیچکس چاره ای ندارد ما فقط   می توانیم دعایتان  کنیم.

کاش می مردیم و نمی دیدیم که غم کشتار شما بی پناهان در پهنه ای از خاک متعلق به مسلمانان، قلب و دل رهبر عزیزمان را به درد آورده و چهره ی نورانی اش را غمناک نموده است.

 ای خاک بر دهان یاوه گویانی که نان آرامش نظام اسلامی را می خورند و نمک بر زخم شیعیان می پاشند و با سخنان گزافه شان، لبخند بر لبان مستکبران عالم می نشانند! که این بسی از درد و رنج زنان و کودکان غزه ای دردناکتر و حزین تر است.

چه غم انگیز است که می بینیم کودکان، همیشه و بیشتر اوقات بدون اینکه بدانند چرا ؟ قربانی خودخواهی جماعتی می شوند که فقط به زر می اندیشند و به زورشان می نازند و برای رسیدن به اهداف شومشان به هر تزویری دست می آویزند.

کودکان نازنین غزه ای که چند ماهی در محاصره غذا و دارو و ... بودند و حتماً روزه های کودکانه ی ماه رمضانشان را هم با سختی گرفته اند، این روزها خون می بینند و با صحنه های خونین به خواب می روند و با خون دیگر هرگز بیدار         نمی شوند. اما این نازدانه ها که روح بزرگشان در این ایام تحت نوازش دست های رسول الله (ص) به آرامش رسیده است، شاید ندانند چرا  می میرند ولی در درونشان می فهمند که به خاطر عشق به دین و وطن مورد غضب از خدا بیخبران واقع شده و بیرحمانه  بدن های نازکشان پاره پاره می گردد.

آن ها پرواز کرده تا انتهای آسمان ها و در عالم دیگر فارغ از هر درد و رنج و مصیبتی دست در دست دیگر بچه های مظلوم شهید در طول تاریخ، گذاشته تا در کنار هم به شادی های کودکانه شان بپردازند. آخر اینها در این دنیا و در این سال های کم زندگی رنگ آسایش ندیدند. بازی های کودکانه نکردند و شعرهای کودکانه نخواندند.

کودکان غزه ای وقتی به دنیا می آیند پدرانشان در جبهه ی مبارزه اند و مادرشان برایشان لای لای مبارزه و جنگ می خوانند. آن ها می آموزند که پدر نباید در کنارشان باشد چون خانه و وطنشان با گذشت سال های سال در اشغال رژیم غاصب است. پدرانشان باید بجنگند و آن ها با معنای صبر و رنج و درد خو بگیرند و و در آخر با معنای شهادت بمیرند و مادرانشان باز بچه هایی بزایند و باز تکرار و تکرار...    

ما ایرانی ها رنج کودکان غزه را خوب        می فهیمم. کودکان ما هم قربانی جنایت های استکبار و جاه طلبی های قدرت های پلید شده اند و تاوان عشق به دین و وطن را با تن های لطیف و خون هایی پاک و پاکیزه پرداخته اند. هشت سال دفاع مقدس را می گویم. وقتی دشمن بعثی با حمایت آمریکا و پول های سران دولت های عربی، به شهرهای ایران اسلامی از زمین و هوا و موشک باران حمله می کرد، کودکان نورسیده و قد نکشیده هم، قامت هایشان مثل نهال های ترد باغچه      می شکست و به هر سویی پرتاب می شدند.

آیا سرگذشت دختر بچه ها و پسربچه های خرمشهری را می دانید؟ بچه های دزفول را در موشک باران ها یادتان هست؟ بچه های حلبچه ای، از یادمان نرفته اند که!

خانم سیده زهرا حسینی در خاطراتش از روزهای اول جنگ در خرمشهر می گوید. او با اینکه خودش هفده سال بیشتر نداشته، برای غسل دادن پیکرهای شهدای بمباران های شهر، به جنت آباد محل کفن و دفن شهدا می رود. او پیکرهای زیادی را در چند روز اول جنگ به کمک دیگران غسل می دهد و کفن می کند. این دختر جوان روزهای آغازین حمله ی عراقی ها به ایران اسلامی، در لا به لای خاطراتش می گوید:« ... به بعضی چیزها          نمی توانستم دست بزنم. جنین های سقط شده ای که موج انفجار باعث شده بود قیافه های وحشتناکی داشته باشند، بدجور مرا  می ترساندند. بچه های کوچک را هم دلم  نمی آمد بردارم. آن ها وجودم را می سوزاندند. موقع شستشوی دختر بچه ها و پسر بچه ها فقط به بقیه کمک می کردم. نوزاد شش، هفت ماهه ایی خیلی دلم را سوزاند. می رفتم و    می آمدم، نگاهم به او می افتاد. معلوم بود او را از بیمارستان آورده اند. زیر گلویش گاز گذاشته و چسب زده بودند. دور سینه اش را هم بانداژ کرده بودند. بچه با وجود پوست تیره رنگش خیلی قشنگ بود. مژه های بلند و موهای حلقه حلقه سرش، قیافه اش را دوست داشتنی کرده بود. وقتی گفتند: اونو بذار بالا، گریه ام گرفت. گفتم: نمی تونم. دستی به ساق پایش کشیدم. زبر بود. معلوم بود چهار دست و پا راه می رفته که این طور پوستش خشن شده...»1

این تازه یک مورد از هزاران موردی است که در کشور ما رخ داده است ولی مردمان این سرزمین را از پا نینداخت و نخواهد انداخت. مثل شما کودکان غزه ای و مادران و پدرانتان که باز در شهر مانده اید و در مسجدهایتان نماز می خوانید و شهید می شوید و سرود حماسه و پیروزی  می خوانید.

کودکان غزه ای، می خواهم برایتان قصه بگویم. راستش را بخواهید کمی برایتان متأسفم که شما قصه ی بچه های عزیز امام حسین علیه السلام امام ما شیعیان را نخوانده و نمی دانید. ( شاید هم شنیده باشید، نمی دانم) زندگی این عزیزان آنقدر از زندگی همه ی آدم های تاریخ غم انگیز تر و البته حماسی تر است که دردهای خود را فراموش       می کنیم و روحیه می گیریم و استقامت و صبر    می آموزیم. 

البته می دانم که شما و پدران و مادرانتان به قرآن و اسلام عزیز تمسک می جویید و همین اتصال بزرگ است که شما را با این همه رنج و سختی مقاوم و پایدار نگاه داشته و دشمن پلیدتان را به زانو درآورده است.

ایرانی ها و همه ی شیعیان جهان از روزی که چشم به جهان می گشایند، شیر مادرانشان را با گریه برای امام حسین علیه السلام و فرزندانشان نوش می کنند و خون رگ هایشان از گریه برای شهیدان کربلا به جوش می آید و به آن ها درس مبارزه و استقامت می آموزد.

ما ایرانی ها از کودک تا بزرگسال از آن جهت درد شما را می فهمیم و برایتان اشک می ریزیم و از خدا پیروزیتان را طلب می کنیم که قصه ی شهادت طفل شش ماهه ی امام حسین (ع) را در نبرد ظهر عاشورای سال 61 هجری قمری هر سال با فرا رسیدن ماه محرم شنیده ایم و  می شنویم و صبوری امام شهیدان و خاندانش را می آموزیم و در زندگی به کار می بندیم.

علی اصغرِ نوزاد فقط جرعه ای آب می خواست. او نیزه و شمشیر و تیر و کمان نداشت. بال بال زدن هایش بر روی دست پدر به دلیل تشنگی ، ملائک آسمان را به فغان آورد ولی قلب انسان نماهایی جاه طلب را نرم نکرد تا جایی که دست به تیر و کمان شدند و گلوی خشک عطش زده اش را گوش تا گوش بریدند و وقیحانه لبخند زدند! به چه ؟ به جان دادن یک نوزاد و اندوه یک پدر! آن هم نه یک پدر معمولی بلکه فرزند پیغمبرشان که بیست و چند سال برای هدایتشان زحمت کشید و رنج برد!  

قصه ی دیگر مربوط به دختر سه ساله ی امام حسین (ع) است که رنج یک روز پر از درد را از بی آبی و شهادت برادران و عموها و بابایش تا به آتش کشیدن خیمه ها و کشیدن گیسوان و گوشواره از گوش کندن، با چشمان مشکی کوچکش دید و رنج اسارت با پاهای برهنه را با آزار تازیانه دشمنان نامرد و تیغ های نامهربان بیابان چشید و سرانجام در خرابه ی شام، سر بریده ی پدر بر دامان، قلب کوچکش از حرکت ایستاد.

اما دردناکتر این که به گواهی تاریخ، امام حسین (ع) یعنی فرزند رسول الله (ص) و یارانش به دست گروهی که خود به ظاهر مسلمان و نمازخوان بودند، کشته و سر بر نی شدند و زنان و کودکانشان به اسارت رفتند.

اما امروز تو ای کودک عزیز غزه ای، به دست جنایتکاران صهیونیست به خاک و خون می غلتی و هزینه های نبرد محسوب می شوی. نبردی که سردمداران کفر آن را بیشرمانه « ارزش های دنیای آزاد» می خوانند. این رنجت را آسان می کند که مورد غیض کافران و مشرکان واقع شده ای          و استقامت پدرانتان کینه ی کهنه ی اشغالگران را سر باز کرده و آن ها در اوج جهالت و شقاوت به نسل کشی دست آلوده اند و مسلمان نماها و سران بی غیرت  برخی کشورهای عرب به سکوت ذلت بار روزگار سپری می کنند.

تو ای کودک دل شکسته ی غزه ! عاشقانه بمیر. با قلب بیرون زده از سینه ات. اما هرگز تسلیم مشو.

ای کودک زخمی هم دین من! مظلومانه بر تخت بیمارستان غزه بمیر از بی دارویی و بدون امکانات اما تسلیم مشو تا ننگ این روزها بر دامان مردان فربه عرب  که « هندز فری» ها را در گوش چپانده و با ترانه های عربی پای می کوبند تا صدای مظلومیت تو را نشنوند ، بنشیند و بماند و تعفنش ذلیلشان کند.

و ما ملتمسانه از درگاه خداوند قاصم الجبارین           می خواهیم به زودی زود و در این ماه خون و شهادت، شکستی ذلت بار را نصیب دشمنان اسلام، دشمنان غزه و دشمنان فلسطین نماید و طعم تلخ این روزهای غم انگیز را به شیرینی پیروزی قاطع مسلمانان در سرتاسر عالم و در نهایت با ظهور منجی بشریت حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) رفع نماید.

پی نوشت:1ـ از کتاب « دا» خاطرات سیده زهرا حسینی، چاپ 1387